66
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 1:27
هنوز در بخش بستری نوزادان بیمارستان ان نوزاد کنارتو را یادم نرفته که نمیدانم چند روز بود داخل ان جعبه بود و حتی گاهی گریه هایش شنیده نمیشد... هر روز زمان بازدید پدران که 5 دقیقه بود او می امد و از پشت شیشه فرزندش را نگاه میکرد فقط همین و هرگز مادرش هم نیامد... من حال مادرش را میفهمیدم، که بااحساسش ج
67
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 1:27
موقع ظرف شستن و در هیاهوی این روزها ناگهان دلم برای خداتنگ شد این هیاهو که همه از خداست، نکند خدا میانش گم شود... +xa0نوشته شده در xa0چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۶ساعتxa09:48xa0 توسطxa0صبورxa0 |xa0
68
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 1:27
قبل از اینکه بچه دارشوم فکرمی کردم بجزمادربودن، تقریبا زن کاملی هستم و اگر فرزندی داشته باشم دیگر چیزشاخصی ازیک زن کامل کم ندارم. اماحالا که محمد امده، گمان میکنم نه تنها زن کاملی نیستم و پرم از عیب و نقص، بلکه مادر چندان خوبی هم نیستم... +xa0نوشته شده در xa0چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۶ساعتxa09:53xa0 توسط...
69
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 1:27
دنیای مجازی که با دنیای حقیقت پیوند میخورد،xa0 همه چیز خراب می شود. نه می توانی باشی و نه نباشی... +xa0نوشته شده در xa0چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۶ساعتxa09:55xa0 توسطxa0صبورxa0 |xa0
41
-
تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 4:19
اگراینجارا نمی خواندی، حتما غر میزدم و مینوشتم که چقدر این روزها تو بده شده ای و مرا اذیت میکنی...من جز تو رفیقی ندارم... xa0 باید به دنبال وبلاگ دیگری برای نوشتم بگردم. جایی که کسی نداند من کیم...!
42
-
تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 4:19
حالا کهxa0 به همه گفته ام، چقدر اوضاع اسف بارتر شده است! نه خواهری کنارم هست که با او خوشحالی کنم نه انها که فکر میکردم مثل خواهرم هستند یادی از من میکنند! و نه حتی تبریکی..........ای دنیاچقدر تو بی رحمی!
43
-
تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 4:19
من باید خیلی بیشتر احتیاط کنم و اگر بعضی ها همه کار میکنند و سفر هم می روند، من نباید بروم چون که به قول مادرم، آنها که مثل من به زور بچه هایشان را توی دلشان نگه نداشته اند......... وای من.............
44
-
تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 4:19
xa0خدایا آیا این لذت بی نظیر، این لگدهای مست کننده ، و این تبریکهای پر از اشتیاق...سهمی از انسان بودن است؟ بی شک که لطف تو به آنهایی که دارند بی شمار است، بی نهایت.... وبه آنهایی که بدون زحمت دارند.....نمی دانم چه توصیفی برایش بیاورم... خوشحالم که قدر این نعمت را می فهمم...
45
-
تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 4:19
باورم نمی شود که این حقیقت داشته باشد که بعضی ها کافی ست اراده کنند همان فردایش می توانند مادر باشند! یعنی این موهبت به این رایگانی در اختیار بشریت قرار گرفته؟!!
40
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 2:22
کاش میشد که باخیال راحت بنویسم که حرکتهای قلقلک وارت چقدر شیرین است و غصه نخورم که زنی با آرزو و حسرت از در این خانه بیرون برود... xa0 خدایا همه طفلهای در شکم و بیرون شکم را نگهدار باش...
39
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 18:46
تقریبا هر دوهته صدتومان پول داروهایمان میشود هزینه سونو و ویزیت و آزمایش را هم اضافه کن آن وقت پولی می ماند که خوش خوش برویم لباس بارداری و کفش نی نی بخریم؟! xa0 کمی دلم گرفته. همیشه اوضاع ما باید سخت باشد...آن هم یواشکی...
30
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 23:19
متنفرم از هر چه اهداکننده و واسطه و از هر چه امپول و قرص که هست xa0 xa0 هر چه به انتقال نزدیک می شوم قلبم بیشتر بی قرار می شود...بی قرار و ناآرام....
31
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 23:19
دلم پیش آن یک جنین است یک جنینی که شش هفته با من ماند و زندگی مان را عطری تازه بخشید و حالا کیلومترها از من دور است xa0 دلم هوایش را کرده....
32
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 23:18
xa0نمی دانم حکم دائم السفر جیست ولی گمانم همین روزها برایم صادق شود... هرکجا که باشد برای یافتن تو می روم...تو فقط باش...
33
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 23:18
چقدر این دوهفته انتظار همه چیز را تغییر می دهد! پر از غم و ناامیدی ام و پر از افسردگی....
34
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 23:17
من زنم. اما زنی که زنیت نکرد. من زنم اما همیشه زن ها را با حسرت نگاه کردم. در نوجوانی از خاطرات بلوغ و حرفهای در گوشی بی بهره بودم و در جوانی از شمارش روزهای تخمک گزاری و انتظار ماهانه برای مادرشدن و حرفهای یواشکی با بقیه زنهای در حال اقدام. من زنم اما هرگز بی بی چک ندیده بودم و خیلی چیزهای دیگر. من...
35
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 23:17
باور می کنی دوباره مادرشده باشم؟ هرچند جرئت خوشحالی ندارم... xa0 شاید اینطوری بهتراست. که هر گام که جلوبروی باز بگویی اگر او نخواهد ما هیچیم...
36
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 23:17
این بار هر لحظه که بودنت را به یاد می آورم، غرق شادی نمی شوم بلکه عمیق به فکر فرو می روم....فکر اینکه چگونه قوی باشم برای مواجهه با فردا!
37
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 23:16
فکرمیکنم بالاخره کبد هم آدم است و حالاکه روزی 10 وعده دارویی از قرص و شیاف و آمپول برایش می فرستم بالاخره جایی خسته می شود و کم می آورد و پوستم را مورد حمله قرار می دهد...آن هم چه جور! آن روز در سرخی و داغی و خارش پوست خود سوختم و دعا کردم فقط جنینم سالم باشد......
38
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 23:11
دلم گرفته است از دنیایی که حسرت ها نمی گذارد زندگی کنیم ترس ها نمی گذارد بخندیم حسادت ها نمی گذارد حرف بزنیم از دنیایی که دل شکستن در آن مثل آب خوردن شده و دل نشکستن سخت .... خدایا هدایت مان کن که به اندازه یک چشم برهم زدن به خودمان بند نیستیم.....