80
-
تاریخ: 1396/8/26 ساعت: 5:48
تازه حالا از خودم میپرسم که اصلا چه کسی گفته بود حالا که بزرگ شدی دیگر نباید نقاشی کنی؟! هنوز آن مداد رنگی های خیلی خیلی کوچک شده را نگه داشته ام شاید حالا با دفترچه رنگ آمیزی برزگسالان بتوانم تمامشان کنم شما هم دل به دریا بزنید. اگر ب
79
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 9:59
وقتی دماغم را گاز میگرفتی که شاید تسکینی بر درد لثه هایت بود تازه فمیدم خورده شدن توسط توچه حس خوبی دارد یک لپ صورتی خشگل ودوتا چشم درشت سیاه می اید توی چشمهای ادم... +xa0نوشته شده در xa0جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۶ساعتxa018:50  توسطxa0صبورxa0 |xa0
78
-
تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 17:32
هربار که می شنوم کسی زایمان کرده نمی دانم چرا باز بغض میکنم وحسرت. چرا باز حسودی ام میشود؟! دلم میخواد باهمه سختی و استرس هایش ، هزارباره روی تخت زایمان باشم...و بعد کسی مرا بیدار کند و بگویدبیدارشو خانم بچه ات حالش خوب است... تخت زایمان بله اما تخت ای وی اف لطفا نه.... +xa0نوشته شده در xa0یکشنبه سی...
77
-
تاریخ: 1396/7/30 ساعت: 3:16
[unable to retrieve full-text content]xa0چه شد که یکهوزندگی اینقدر سخت شد ؟...
75
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 15:05
بامحمد رفتیم سربقچه پارچه ها و آن پارچه مشکی را پیداکردیم که دلم میخواست برای شش ماهگی توبدوزم که برای علی اصغر امام حسین علیه السلام عزاداری کنی چندسال است که ما شیر توزیع میکنیم... +xa0نوشته شده در xa0جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۶ساعتxa07:48  توسطxa0صبورxa0 |xa0
76
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 15:05
حالا بیشتر نعمت داشتن تورا درک میکنم، توکنارما مینشینی، درکنارمان حضور داری، بازی میکنی و با همان زبان بی زبانی ات ارتباط برقرار میکنی... خدایا ....آن دعای همیشگی... +xa0نوشته شده در xa0جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۶ساعتxa07:51  توسطxa0صبورxa0 |xa0
71
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 22:45
خاطرات یک مادرشوهر!: ازوقتی نوه دارشده ام فهمیدم چرا میگویند نوه مغزبادام است.در حدی که اگر به شیر xa0مادرش وابسته نبود پیش خودم نگهش میداشتم ! بااینکه تقریبا ۲۰ سال از اخرین بچه ای که بزرگ کردم میگذرد ، اماهنوز به همان خوبی بچه داری بلدم. مثلا وقتی نوه ام بعد از شیر خوردن زیرسینه میزند زیرگریه وعرو...
72
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 22:45
لطفا خواننده های نویسنده ادرس وبلاگهایشان را بگذارند. حتی از نو. لینکدونی را فعال میکنم. +xa0نوشته شده در xa0پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعتxa08:55  توسطxa0صبورxa0 |xa0
73
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 22:45
انگار از روزی که متولد شده بودی، می دانستی چیزی به نام پستانک داریم!!xa0 و آخرش مجبورم کردی در سه ماهگی برایت بخرم... آن روز انگار گمشده ات را پیدا کرده بودی. یادم باشد خیلی فرق است بین تئوری و عمل!! +xa0نوشته شده در xa0یکشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۶ساعتxa08:38  توسطxa0صبورxa0 |xa0
73
-
تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 19:59
انگار از روزی که متولد شده بودی، می دانستی چیزی به نام پستانک داریم!!xa0 و آخرش مجبورم کردی در سه ماهگی برایت بخرم... آن روز انگار گمشده ات را پیدا کرده بودی. یادم باشد خیلی فرق است بین تئوری و عمل!! +xa0نوشته شده در xa0یکشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۶ساعتxa08:38xa0 توسطxa0صبورxa0 |xa0
74
-
تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 19:59
دلم مبخواهد بعضی اصول را به خوبی به توآموزش بدهم، _آداب معاشرت وبه خصوص احترام به بزرگتر _کاری بودن در خانه و فعال بودن از نظرجسمی _ورزش _مطالعه و استفاده صحیح ازتکنولوژی _قرآن پروردگارا در این زمانه بد، برای تربیت صحیح یاری ام کن.... +xa0نوشته شده در xa0یکشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۶ساعتxa08:42xa0 توسطxa0...
71
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 11:45
خاطرات یک مادرشوهر!: ازوقتی نوه دارشده ام فهمیدم چرا میگویند نوه مغزبادام است.در حدی که اگر به شیر xa0مادرش وابسته نبود پیش خودم نگهش میداشتم ! بااینکه تقریبا ۲۰ سال از اخرین بچه ای که بزرگ کردم میگذرد ، اماهنوز به همان خوبی بچه داری بلدم. مثلا وقتی نوه ام بعد از شیر خوردن زیرسینه میزند زیرگریه وعرو
72
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 11:45
لطفا خواننده های نویسنده ادرس وبلاگهایشان را بگذارند. حتی از نو. لینکدونی را فعال میکنم. +xa0نوشته شده در xa0پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعتxa08:55xa0 توسطxa0صبورxa0 |xa0
70
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 2:57
مواد لازم برای خواباندن یک عدد محمد: 1.خود محمد 2.مادرمحمد 3.قنداق و بند قنداق 4.پستانک 5.بالشت برای روی پا تکان دادن 6. روسری برای پوشاندن صورت 7.گوشی برای پخش کردن صدای سشوار در شرایط بحرانی 8.درصورتی که هیچ کدام از روشها کار نکرد ، فورا به یک عدد پدرمحمد نیازمندیم!! +xa0نوشته شده در xa0چهارشنبه چ...
60
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 1:27
همه وبلاگ هایتان را مرور کردم اما وقت نظر دادن نداشتم که هر آن محمد کوچولوی شکمو چشم می گشاید! خلاصه گفتم که در جریان باشید و فکر نکنید که دور از چشم من هرچه بخواهید می توانید بنویسید +xa0نوشته شده در xa0چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعتxa013:9xa0 توسطxa0صبورxa0 |xa0
61
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 1:27
[unable to retrieve full-text content]تازه لباسهایت اندازه ات شدند امید می رود به زودی کوچک شوند!
62
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 1:27
فرنیاجان یکی از دغدغه های من هم همین بود که محمد شبیه که خواهد شد و اصلا چه شکلی خواهد شد او هر روز رنگ عوض میکند و تغییر قیافه می دهد بیشتر اوقات شبیه پدرش است اما گاهی هم شبیه من می شود هرچه باشد بی شباهت نیست... در واقع به نظر من بهتر است بگوییم هر انسانی شبیه خودش است. همچنان که موجودیت واحدی دا...
63
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 1:27
به نظرمن مادری کردن و نگهداری از یک نوزاد بهتر از سربازی رفتنی زنها را مررررد میکند... سربازی ای که حتی ساعت خاموشی هم ندارد! +xa0نوشته شده در xa0چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa02:53xa0 توسطxa0صبورxa0 |xa0
64
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 1:27
پاهایم درد میکند و بخصوص قوزک پا! کمرم تیرمیکشد چشمهایم تار میبیند حتی انقدرخسته ام که یارای حرف زدن با محمد را ندارم فقط میتوانم در جواب خنده های مهربان روزش بخندم و خداراشکرکنم که پس از پایان شبی که تماما دلدرد بود و گریه میکرد دارد میخندد این شبهای جان فرسا کی تمام میشود؟ +xa0نوشته شده در xa0چهار...
65
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 1:27
درست است که تو نمی توانی حرف بزنی، اما به خوبی میتوانی گوش بدهی تو حالا سنگ صبور همه مایی ازمن که اشک هایم موقع شیرخوردنت سرازیرمیشود تا پدرت که کوله بار سنگین روز کاری اش را با به اغوش کشیدن تو سبک میکند تا پدربزرگت که عاشق تو شده و درنگاه تو پاسخ تمام مسئله های حل نشده چهل سالگی اش را جستجو میکند